بديع الزمان فروزانفر

113

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

باشد بمحض اينكه روح از تن وى جدا گشت همت خويشان و دوستان او متوجه آنست كه هر چه زود ترش به خاك سپرند و از نظر دور دارند و ازين نكته مىتوان نتيجه گرفت كه عشق از اول بزنده و زندگى ارتباط دارد از آن جهت كه خود نيز سر حيات و سر چشمه‌ى زندگى است و جنبش هر زنده از آن جا و تا بدان جاست كه حد و توان و سر منزل عشق اوست و ما مىدانيم كه عشق از جنسيت و هماهنگى دو روح با يكديگر منبعث مىشود پس عشق با مرده و مردگى مناسبتى ندارد و اگر وقتى بغلط بمرده تعلق گيرد بىگمان پاينده نمىماند و بسرعت زايل مىگردد . و مىتوان گفت كه عشق آن جا دوام مىپذيرد كه از جانب معشوق انعكاس عملى و رد فعلى خواه به صورت لطف يا در لباس قهر متصور باشد و در غير اين صورت ، عشق به زودى منقطع و علقه‌ى طلب تا نه بس دير ، گسسته مىشود و از اين رو عشق بر مرده كه انعكاس عملى از وى ممكن نيست هرگز متصور يا دايم و پايدار نتواند بود ولى عشق زنده بر خلاف اين ، هر روز در افزايش است چه از هر زنده‌اى در مقابل قول و فعل ديگر كس ، آثارى بظهور مىرسد كه در نحوه‌ى عمل او تاثير دارد و فى المثل سوز و گداز و التماس عاشق در جانب معشوق اثرى و انعكاسى پديد مىآورد كه محرك و مهيج طلب و خواهش او تواند شد علاوه بر آن كه زنده را هر آنى اثرى و جلوه‌اى ديگر است كه در دل عاشق هيجانى از نو مىآفريند و جنبشى تازه بر مىانگيزد تا از هر نگاهى تعبيرى و براى هر نازى و طنازيى تفسيرى مىانديشد و پيوسته لشكر عشق را از آن جلوه‌ها مدد پياپى مىرسد تا كشور دل يك سره در تصرف عشق مىآيد . و اگر بگوييم كه مقصود از مرده كسى است كه معرفت و ذوق ندارد و يا فرض كنيم كه ماده و امور مادى است هم از روش كلام مولانا بدور نيست .